قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
894
تاريخ الفي ( فارسى )
اما صاحب كامل التواريخ چنين آورده كه چون اهل بصره حقيقت حال كوفيان [ را ] در باب عدم اطاعت عبيد اللّه زياد دانستند از بيعت خود پشيمان شده گفتند : كسى را كه برادران ما ، اهل كوفه ، به خلافت قبول ندارند ما نيز او را خليفه نمىدانيم . پس شروع در مخالفت او نموده اوامر و نواهى او را امتثال نمىنمودند ، بلكه در همه باب خلاف او پيش مىبردند . در اين اثناء سلمة بن ذؤيب الحنظلى التميمى به بصره آمد و لوايى به دست گرفته در ميان بصره منادى كرد كه « اى اهل بصره بياييد به سوى من كه شما را دعوت مىكنم به سوى كسى كه تا اين زمان هيچ كس شما را به او دعوت نكرده . آن كس عايذ به حرم است يعنى عبد اللّه بن زبير . » پس اهل بصره فوجفوج مىآمدند و با او بيعت عبد اللّه زبير مىكردند . چون اين خبر به عبيد اللّه زياد رسيد ايشان را جمع كرده گفت : اى اهل بصره به من چنين رسيده كه شما وقتى كه به من بيعت كرديد و بيرون رفتيد دستهاى خود را بر ديوار مىماليديد و مىگفتيد كه ما بيعت نكرديم ، بنابراين اطاعت اوامر و نواهى من نمىكرديد و الحال چنين معلوم مىشود كه سلمة بن ذؤيب تميمى در ميان بازار بصره ايستاده علانيه بيعت ابن زبير مىطلبد و شما همه با او بيعت مىكنيد . آيا غرض شما چيست ؟ اگر مىخواهيد كه ميان جماعت شما اختلاف پيدا نشود وى را بكشيد . چون ابن زياد سخن را اينجا رسانيد احنف با جمعى برخاست و گفت : ما مىرويم و سلمة بن ذؤيب را پيش تو مىآريم تا تو هرچه خواهى به او بكنى . چون ايشان آمدند كه سلمة بن ذؤيب را بگيرند ديدند كه جمعى بسيار با او بيعت ابن زبير كردهاند و او قوّت تمام گرفته ، چنانچه ايشان را طاقت مقاومت او نيست . پس احنف با جماعت خود تغافل نموده به خانههاى خود رفتند . القصّه ؛ چون ابن زياد دانست كه آوردن سلمة بن ذؤيب ممكن نيست و اهل بصره با او اتّفاق دارند ، رؤساى نجارية السلطان را طلبيده گفت : اگر شما با ما اتّفاق كنيد ما با سلمة بن ذؤيب و متابعان او مقاتله مىكنيم . اهل نجاريه سلطان گفتند : ما خليفه نداريم كه اگر هزيمت يابيم او ما را مدد دهد و پشت و پناه ما باشد و كار جنگ معلوم نيست ، شايد شكست بر ما واقع شود ؛ چرا كه تمامى اهل بصره از تو برگشتهاند و آنها كه ظاهرا دم از موافقت تو مىزنند باطنا با تو كمال نفاق دارند . چون ابن زياد از همه جانب مأيوس شد فرستاد حارث بن قيس [ بن صهبان جهضمى ] ازدى را طلبيد و گفت : اى حارث ! پدر من مرا وصيت كرد كه اى عبيد اللّه ! هرگاه تو را روزگار برگردد و محتاج به گريختن شوى پناه به قبيلهء ازد بر ، كه ايشان صاحب حمّيت و ناموساند . حارث گفت : ما پدر تو را از حوادث روزگار پناه داديم و هيچ مكافات نديديم ، معهذا چون